ای وای منیم سئوگیلیم ایران اره گتدی
گفتم: «همین جا تشریف داشته باشید، الان صدایش می‌کنم» و از پله‌ها آمدم بالا. با لباس راحت رفته بودم پائین؛ شلوار ورزشی و زیر پیراهنی. با آن شلوار کثیف مهدی پاک آبروم رفته بود. خواستم شلوار درست و حسابی بپوشم، روی زیر پیراهنی، پیراهنی بپوشم، تنبلی کردم، نپوشیدم. من از کجا می‌دانستم که کی آن پائین منتظرم نشسته است. گفتم حتما مثل همیشه، یکی از بچه‌هاست.

داستان: دختر ِ باتوم‌خور

نویسنده: حافظ خیاوی
 

ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 12:25  توسط امین کلخورانی خیاوی  | 

 

پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بندگان تو به تو می نویسد که بدبختی بمفهوم وسیع کلمه – در زندگی بی پناهش بیداد می کند....

بعظمت تردید ناپذیرت سوگند ، همین حالا که این نامه را بتو مینویسم آنقدر احساس بدبختی میکنم که تصورش – حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی – امکان پذیر نیست .....

میدانی خدا ، سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر تصادفی است ..

مگر زندگی جز ترادف تصادفات ، چیز دیگری هم هست ؟ ... نه خدا .... به خدا نیست !...

بیست وهشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرشی به ارث برده بود ؛ جوانی زیبا را خرید ... نتیجه ی این معامله وحشتناک ، من بودم !...بخت سیاه من حتی آنقدر به یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی پدرم باشد .... هنگامیکه در نه سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم ، بچشم خود دیدم که چهره ام ، چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز مادرم !...

سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی ، همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان ، ثروت مادرم را هم برد . همراه با ثروت مادرم ، پدرم را .

تا آنزمان ، علی رغم چهره زشتی که داشتم ،

...

پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بندگان تو به تو می نویسد که بدبختی بمفهوم وسیع کلمه – در زندگی بی پناهش بیداد می کند....

بعظمت تردید ناپذیرت سوگند ، همین حالا که این نامه را بتو مینویسم آنقدر احساس بدبختی میکنم که تصورش – حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی – امکان پذیر نیست .....

میدانی خدا ، سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر تصادفی است ..

مگر زندگی جز ترادف تصادفات ، چیز دیگری هم هست ؟ ... نه خدا .... به خدا نیست !...

بیست وهشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرشی به ارث برده بود ؛ جوانی زیبا را خرید ... نتیجه ی این معامله وحشتناک ، من بودم !...بخت سیاه من حتی آنقدر به یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی پدرم باشد .... هنگامیکه در نه سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم ، بچشم خود دیدم که چهره ام ، چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز مادرم !...

سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی ، همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان ، ثروت مادرم را هم برد . همراه با ثروت مادرم ، پدرم را .

تا آنزمان ، علی رغم چهره زشتی که داشتم ، زرق و برق ثروت هرگزنگذاشته بود ، که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس تحقیر کنم ... تنها هنگامیکه فقر سایه نامیمون خود را بر چهره زشتم افکند، برای نخستین بار احساس کردم که تا چه پایه محرومم !!!

 در دوران تحصیلی همیشه شاگرد اول بودم .. چه شاگرد اول بدبختی ! شب و روز سر و کارم با کتاب بود ... همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن جبران کنم...زهی تلاش بیهوده !

دوران بلوغم بود ... همه سلولهای بدن درمانده ام از من و احساست من ، "من" و "احساسات" متقابلی میخواستند...

دلم وحشیانه آرزو میکرد که بخاطر عشق یک جوان ، هر چقدر هم وامانده ، بطپد ...!

نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن ، در زیر دلم یک لرزش خفیف و   سکر آور ، وجودم را برقص آورد ...

می خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم – که هر یک طپشهای قلبم انعکاس ناله ی   شبانه ی عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من می بود .

دلم می خواست از ماوراء نفرت اجتناب پذیری که زاییده چهره نفرت انگیز من بود ، جوانی از جوانان روزگار ،دلم را میدید...و می دید که دلم تا چه حد دوست داشتنی است ... تا چه پایه می تواند دوست بدارد.

در اینجا ! در این دوران ظاهر بین ظاهر پرست ، دل صاحبدلان را آشنایی نیست ...

به رغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت ، نه دلی بخاطر تنهایی دلم گریست ...

تنها بستر تک افتاده ام می داند که شبها بخاطر آرامش دلم ، چقدر دلم را گول زدم ... همه شب ...هر شب به او – به دلم بیکسم ، قول می دادم که فردا ....مونسی برایش خواهم یافت ...

و هر روز – همه روز ، به امید پیدا کردن قلبی آشنا ، نگاهم نگران صدها نگاه  ناشناس بود ...

آه ! ای سرنوشت المبار ! ....ای زندگی مطرود !...

در جستجوی دلی آشنا هر وقت ، هر کجا رفتم ، هر کجا بودم این زمزمه خانمانسوز بگوشم رسید : دختر خوبی است ...بی نهایت خوب .... اما ....افسوس که ...زیبا نیست ...هیچ زیبا نیست .

تنها تو می دانی خدا، که شنیدن اینچنین زمزمه ی اندوهبار برای دختری که از زیبایی محروم است ، چقدر تحمل ناپذیر و شکننده است !

و این پروردگارا ؛ به عدالتت سوگند که  شوخی نیست ، شعر نیست ، تراژدی خلقت است ! تراژدی زندگیست !

خداوندگارا ! اشتباه می کنم ! اینطور نیست !؟

هجده ساله بودم که تحصیلاتم بپایان رسید ...بیشتر از آن نمی توانستم به تحصیلاتم ادامه دهم ، و نه میل داشتم اینکار را بکنم ... مادرم میل داشت اینکار را بکنم ...میل داشت که تکلیف آینده من هر چه زود تر تعیین شود! آینده ! چه آینده ای ؟ کدام آینده !؟مشتی موی کز کرده ، یک جفت دست کج و معوج نازک ، یک بینی پهن توسری خورده ، با دو دیده ی لوچ و قلبی گرسنه در سینه ای مطرود و تهی ویک زندگی هیچ ، و یک زندگی پوچ ، چه آینده ای میتوانست داشته باشد ؟ جز حسرت سینه سوز ...عزلت شباب شکن ...اشک ..اشک پنهانی ...

نگاه های نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز ، استخوانهایم را آب کرد ... دلم هیچ نمی خواست قابل ترحم باشم ...اما ...مگر با خواستن دلم بود ؟...قابل ترحم بودم ....علتش هم خیلی ساده بود ...نه ثروتی داشتم که بتقلید از مادرم مردی را بخرم ...و نه ...آه ! خداوندا!در باره ی زیبایی دیگر چه بگویم ؟!

 با خاطری نگران ، خاطری بینهایت نگران و آشفته ، برای تسلی دل تسلی ناپذیرم بشعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم ... چه شبها که در دوزخ دانته ، هاج و واج ماندم و سوختم ..ودر عزای مرگ جانخراش "گوریو " ی واژگونبخت ، چه فلسفه های وحشتناک  که در باره ی کمدی زندگی و طمع بی پایان زندگان از " چرم ساغری " بالزاک اندوختم ...

با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سر گشته ، هم پیاله شدم ...

در اتاق ماتمزده ام چه ساعتهاکه بخاطر قهرمان " اتاق شماره 6" چخوف گریستم ...مدتها "دیکنز "دوش به دوش "داستایوسکی " دل درهم شکسته ام رابا آتش آشیانسوز قهرمان تیره روزشان ، کباب کردند و پهلوانان یاس آفرین " کافکا " آخرین ستون امیدم را بسر زندگی نومیدم ، خراب کردند ...

خداوندا ! دیگر چه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف وپیدا کردن     راه حلی برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم ... تا اینکه ....

یکبار احساس استخوان شکنی سرا پای زندگیم را تکان داد ...یکوقت عملا دیدم که دارم پیر میشوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران زندگی بی آب و علف زندگی سرسام گرفته ام ، پیدانیست !

تنفر شدیدی نسبت به هر چه شاعر است ونویسنده است در من به وجود آمد...چون یکباره بخاطرم آمد که این انسانهای معروف ، که ظاهرا خدای معنویات هستند ؛هرگز صمیمانه درباره تیره بختانی  چون من که تنها گناهشان فقدان زیبایی ظاهر است نگریسته اند ! هرگز نخواندم که یکی از آنها عاشق دختری  زشت روی چون من شده باشند واگر تصادفا هم چنین کاری کرده اند ، پایه اش ترحم بوده نه محبت ! ... ترحم...ترحم...!

آری خداوندا ! قلب هیچ کس نباید به خاطر من – به خاطر قلب من بطپد – برای اینکه اصلا نیستم ! نه ، خدا ! خدا منهای زیبایی ؟! مفهوم زن چیست ؟ من چیستم ؟ در حیرتم ، پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من این حقیقت برای تو آشکار نبود ؟!

مرا چرا آفریدی ؟ برای چه ؟ برای که آفریدی ؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت زیبایی ؟ برای این کار وسیله ی دیگری جز « زشتی » ـ  این منبع تیره بختی زندگی تیره بخت من نداشتی ؟

پروردگارا ! من متاسفم که تحمل زندگی با اینهمه خفت ، از توان من خارج است .

من همین امشب به آستان تو برمیگردم ... تا در ساختمانم تجدید نظر کنی ! این سینه خشک به درد من نمی خورد ! من پستان لازم دارم ...یک جفت پستان سپید و برجسته که شکافشان بستر شهوت شبانه جوانان هوسران این دوران باشد .... جوانانیکه عظمت عشق را ـ برغم صفای دل ـ در برجستگی پستانها جستجو می کنند...!

من موی سرکش و پریشان میخواهم تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل    هرزه پرست سازم ! این فکر عمیق به درد من نمی خورد ، به چه دردم می خورد؟... من  فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره بخاطر هوسی موهم ، دل به هرکس و ناکس ببازم !

پروردگارا ! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم ... و این گناه من نیست ...مرا به خاطر گناهی که نکردم ببخش


. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 11:16  توسط امین کلخورانی خیاوی  | 

یکی از دلایلی که رسم و رسومات خوب یا بد غربی ها وارد فرهنگ ما می شود عدم شناخت خودمان از پتانسیلهایی است که داریم.آنچه که خود یهترین و با مفهوم ترینش را داریم اما نمی دانیم.هیچکداممان هم گناهی نداریم .واقعا در کدام برنامه تلوزیونی یا کدام نشریه در مورد سونای صبحت شده است. کدام پدر ومادری در این مورد با جوانان و نوجوانان خود صبحت کرده اند ویا به بیان یهتر با این قضیه اشنا هستند؟ قبول داریم که قدرت رسانه غربی و نژاد پرست بیشتر است اما اصلی ترین قدرت آنها جهل ونادانی ما می تواند باشد . ما منکر زیبایی های والنتاین نیستیم وحتی والنتاین را غنیمتی برای مستحکم تر کردن عشق و دوستی می دانیم اما ترحیح می دهیم که در اولویت اول ارانچه داریم استفاده کنیم. شاید بدانید که در اغلب کشورهاي داراي تمدن مانند ژاپن روز عشق خاص آن كشور وجود دارد و هر ساله گرامي داشته ميشود.
در ادامه اين مقاله ميتوانيد با اين روز خاص كه والنتاين آذربايجان محسوب ميشود آشنا شويد. قدم اول آشنايي است .

سوناي چيست؟
سوناي يك رسم ديرينه است. رسمي اسطوره اي و افسانه وار كه حتي قبل از ظهور اسلام تا به امروز پاس داشته است. گرچه به مرور زمان كم رنگ تر شده اما هنوز هم حداقل روستاهايي هستند كه اين رسم را برپا مي دارند. همانطور كه از اسمش برميايد بايد ربط كاملي به ماه داشته باشد. معمولا اغلب افسانه ها و اسطوره ها در فرهنگ ما آذربايجاني هاو كلا تورك ها به ماه مربوط است. ماه در اسامي، اعياد، و رسومات ما به طور كامل رخنه كرده و زيبايي افسانه وي به آنها داده است.
سوناي شبي از سال است كه به اصطلاح به آن اعتدال پاييزي گفته ميشود. شبي كه روز و شب برابر ميشوند و ماه كامل ميشود. اين شب تقريبا شب آخر تابستان است. البته ممكن است جند روز زودتر يا ديرتر باشد همه اينها بستگي به كامل شدن ماه دارد. اما به هر حال ميتوان شب آخر تابستان را سوناي ناميد كه روز عشق در آذربايجان محسوب ميشود.
در اصل اين شب مشابهات زيادي با جشن برداشت محصول در كشورهاي غربي دارد و در روستاها نيز به نوعي براي برداشت محصول استفاده ميشود اما همانگونه كه در كشور ما معمولا جشنهاي باستاني محكوم به فنا شده اند اين روزنيز هرساله بيشتر و بيشتر به سوي نابودي رفته است. در روستاها در اين شب بازيهاي خاصي انجام ميشود معمولا جوانان روستا با صدايي خاص كه به (آواوا) مشهور است همه را به ميدان روستا و براي شروع بازي دعوت ميكردند.
در اين شب خاص ماه و خورشيد در زاويه ي 180 درجه قرار گرفته و هنگام غروب دقيقا برروي هم قرار ميگيرند.البته اين ديدار خيلي به سرعت اتفاق ميافتد و زياد به طول نمي انجامد. اين موضوع تا ابد ادامه دارد. از قديم اين اتفاق به يك نوع عشق تشبيه شده است. عشق ماه به خورشيد. عشقي كه تمامي ندارد و ابدي محسوب ميشود درست مانند عشقهايي كه در داستانهاي فولكلور آذربايجان همانند اصلي-كرم وجود دارد. عشقي كه حتي با سوخته شدن نيز تمامي نمي پذيرد.طبق اين افسانه عشق اين دو عاشق تمامي ندارد و تا ابد تكرار ميشود و ادامه ميابد. همه اين موارد و عناصر در داستانهاي ديگر ما همانند كوراوغلي نيز صادق هستند.

چه ميتوانيم بكنيم؟
همان كارهايي كه در والنتاين انجام ميدهيم ميتوان در سوناي نيز انجام گيرد. نبايد انتظار داشته باشيم كه فعلا بازيهاي مخصوص آن روز همان طور كه در گذشته بوده، انجام گيرد. هر هدايايي باشد كه رنگ بوي عشق نيز داشته باشد. اين هدايا ميتواند از شمع، گل، عروسك و صنايع دستي گرفته تا يك كتاب متغيير باشد. اگر بتوانيد چيزي پيدا كنيد كه نشاني از ماه كامل داشته باشد كه سنگ تمام ميشود. كلا چيزهايي كه رنگ و بويي از ماه داشته باشند متناسب تر هستند. هديه بهانه اي براي مناسب است براي گرامي داشت اين روز و معرفي آن به ديگران از طريق ارسال اس ام اس و غيره.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 13:25  توسط امین کلخورانی خیاوی  | 

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر به نام ویکی زندگی می کند.کاری از دست خانم حمیدی برنمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود خیلی هم خوشگل بود.

او به رابطه ی بین آن دو نفر ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد.مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت: من می دانم که شما چه فکری می کنید اما من به شما اطمینان می دهم که من ویکی فقط هم اتاقی هستیم.

حدود یک هفته بعد ویکی به مسعود گفت:از وقتی کهمادرت از اینجا رفته ظرف نقره ای من گم شده. تو فکر نمی کنی که او آن را برداشته؟
مسعود جواب داد: خب من به مادم شک ندارم اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.او در ایمیل نوشت:

مادر عزیزم من نمی گمکه شما ظرف نقره ای را از خانه من برداشتید و نمی گم که شما آن را برنداشته اید.اما در هر صورت واقعیت این است که از وقتی شما به تهران برگشتید گم شده است.

با عشق.مسعود

روز بعد مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت کرد:

پسر عزیزم من نمی گم تو با ویکی رابطه داری و در ضمن نمی گم رابطه نداری.اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید حتما تا الان ظرف را پیدا کرده بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 14:17  توسط امین کلخورانی خیاوی  | 

میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است . آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد . کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان یه ما . آن ها با ما گرد یک میز می نشینند ، چای می خورند می گویند و می خندند . شما را به تو ، تو را به هیچ بدل می کنند . آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند . می نشینند تا بنای تو فرو بریزد . می نشینند تا روز اندوه بزرگ ، آتگاه فرارسنده نجات بخش هستند . آنچه بخواهی برای تو می آورند حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد. سوگند می خورند که در راه مهر ، مرگ ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد کم رنج است . تو را نگین می کنند در میان حلقه های گذشت هایشان . جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند - و در دفتر یادبود هایشان خواهند نوشت . زمانی فداکاری ها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه ای ، ضربه های تند توفان را تحمل می کند ، آن توفان که تو را در میان گرفته است . آنه به مرگ روزنامه ها می اندیشند . بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند : من! من! من!

باید ایشان را در آن لحظه دردناک باز شناسی . باید که وجودت در میان توده مواج و جوشان سپاس معدوم شود . باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان « هرگز از یاد نخواهم برد »بروید . آنگاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید ، دستی که فریاد می کشد : من! من! من! و نگاهی که تکرار می کند : من!

از یاد مران که اینگونه که اینگونه شناسایی ها بیشتر از عداوت ، انسان را خاک می کند . مگذار که در میان حصار گذشته و اندوه خاکسترت کنند . بر نزدیکترین کسان خویش ، آن زمان که مسیحا صفت به سوی تو می آیند ، بشور! تمام آنها که دیوار میان ما بودند انتظار فرو ریختن عذابشان می داد . کسانی بودند که می خواستند آزمایش را بیازمایند ، اما من ، از دادرسی دیگران بیزارم . در آن طلا که محک طلب کند شک است . شک ، چیزی به جای نمی گذارد . مهر آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ، ضربه یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد . عشق جمع عدد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت ، باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد . آنچه من می شنیدم آنچه می گفتند نبود . کلمات در فضا دگرگون می شد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهر ها آلوده بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 18:19  توسط امین کلخورانی خیاوی  | 

سلام مامان خوبي؟

اول از همه مي خوام بگم دوستت دارم ،خيلي دوستت دارم

نميدوني حالا كجا هستم؟

نمي دوني چه حالي دارم؟

خيلي سبك دارم پرواز مي كنم

حالا بالاي ميز اتاق تو هستم

تو رو خدا قسم گريه نكن ،چون من دارم مي بينمت ها

مامان جونم ازتو 2 تا خواهش دارم

گوش مي كني؟

اول اينكه برام گريه نكني ،باشه ؟

من الان جام خيلي خوبه

خيلي راحت تر از شما هاست

مي خوام بدوني من اينجا چه كار مي كنم ؟

پس برو جاي كتابهام

اون كتاب قرمزه ...

كه اسمش<< سفر روحه>> اونو بخون ، مطمئن باش درست مي گه

پس ازتو خواهشم مي كنم ......گريه نكني

جسم من پيش شما نيست ولي

دارم شما را مي بينم

امروز صبح كه بهت زنگ زدم يادته؟؟

بهم فحش دادي ،داد و فرياد هات يادته

خيلي ناراحت شدم ...ولي الهي فدات بشم ...مي بخشمت ...خودتو ناراحت نكن

مي خوام چند تا حقيقت را بهت بگم

*اول اينكه

اين طرز فكرت كه مي گي هر بچه اي تو ناز و نعمت بزرگ بشه ،خراب مي شه

و هربچه اي كه سختي ببينه قدر پول رو مي بينه و آينده اش خوب مي شه

*به نظر من اشتباه بود

درست مي گي ولي بچه اي كه پول نداشته باشه و پول نبينه ،مثل من

كه بدون پول است و پول نمي بينه خيلي فرق مي كنه

من وقتي مي ديدم موبايلم قطع شده فكر مي كني ناراحت نمي شدم؟

فكر مي كني وقتي مي گم ميز رسم مي خوام نمي خريدي ناراحت نمي شم؟

فكر مي كني روزي 1000 يا 2000 هزار تومان پول تو من را ناراحت نمي كنه؟

مامان

فكر مي كني 800 هزار تومان پول مدرسه دادي و 2 ميليار بار گفتي تو سر من نخورده ؟

مامان جونم

"مي دونم دوستم داري "مي دونم همه زندگيت منم

واسه همين دارم اينا رو برات مي نويسم

مامان

تنها آرزوم اين بود

امروز ظهر بيام تو بغلت بخوابم

ببوسمت

ولي........هرچي بود تمام شد

تو هميشه مي گفتي شوهر درست بايد انتخاب كرد

مامان بگذار از اين حرفها بگذريم

*خواهش دومم كه مي دوني چيه ؟نه؟نميدوني؟

اينه كه بگم به بابا مدارا كن ،اونم دوستت داره ،به جون خودت دوستت داره

ولي بلد نيست ابراز كنه

مامان جون عزيزم

*نبينم يه وقت بخواهيد از هم جدا بشين ها....

قربون او اشكهات برم گريه نكني....

ببين من الان چه خوشحالم

اگه تو گريه كني منم ناراحت مي شم

تو دوست داري من ناراحت باشم؟؟؟

مامان جونم بدون هميشه دوستت داشتم تو رو و بابا رو ...........

بخدا قسم من تا جايي كه تونستم سعي كردم ازمن ناراحت نشي

ولي عجب......

*تو يادت رفت من هم نياز به محبت دارم

اما آخرش

الهي قربون چشمات برم

فقط گريه نكني
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 9:0  توسط امین کلخورانی خیاوی  | 

دیگر از دیدن و شنیدن هیچ چیز تعجب نکن ! دیگر حتی کلمه ها قادر به آسوده کردن انسانها ، از قید تمامی خستگی هایشان نیستند . گویا آه و فریاد خاموش اندرونی انسانها ، همزاد اول و آخرشان شده است . روزگاری شده است که صادق بودن خطرناک است . خون تقاضای خون می کند . سیاست همان ... است و برای خنثی کردن بمب ها ، قلب اولین و آخرین هدف شده است . اما گویا همه ما فراموش کرده ایم که یک انسان تنها به دنیا می آید و تنها هم از این دنیای فانی می رودو هیچ شکی در این آمدن و رفتن نیست . فراموشی هست اما شک نیست . اکنون گوش فرا ده به من ، اگر با من باشی می توانم گوش های تو را برای لحظه ای در سرزمین مجازی خود تسخیر کنم . دوست من ! گوش کن ، من فهم اندک خویش را اینگونه برای تو بازگو کنم ، گره کارهای ما بزرگ نیست ، اما پیچیده است . انگشتانی که باید آن را بگشایند باید ظریف باشند .
دوستی می گفت:نا بالغی ، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایتگری و روشنگری ، خروج آدمی است از نابالغی به تقصیر خویشتن خود . زندگی و آزادی اگر از دست رفت ، دیگر قابل باز پرداخت نیست . وقتی کسی با حقوق آزادی وزندگی انسان ها سر و کار دارد ، حق اشتباه کردن ندارد . قانون نمی تواند ، نمی تواند همیشه مبنای همه چیز باشد . ایمان و وجدان ار هر قانون و حقیقتی بالاترند . ای کاش این را باور می کردیم . به دادگاه های پر از پرونده های بایگانی شده سری بزن . به پله های این دادگاه که از عبور مکرر انسانها ، آری انسانها ساییده شده اند ، نگاهی بینداز. تعدادی از همین انسانها ، در سرزمینی به نام سرزمین خیال زندگی کردند و رفتند ، سرزمینی که در آن هیچگاه قصه ها تمام نشدند و هر قصه ای سر آغاز قصه ای دیگر شد . در این سرزمین قصه ها همانقدر واقعی بودند که نبودند . من و تو خوب می دانیم تخیل در خلاء به وجود نمی آید ، هیچ کس نمی تواند ادعا کند که تخیل ندارد ، تخیل از واقعیت ها منشاء می گیرد ، واقعیت هایی که هرگز به آنها دست نیافتیم .
اما تو همیشه به یاد داشته باش شاید بتوانند جسم تو را محصور کنند ولی افکار تو هرگز به تسخیر کسی در نخواهد آمد ، چرا که آنجا برای بیگانگان سرزمینی دست نیافتنی است و فراموش نکن معجزه در درون توست ، پس هرگز از کسی تفاضای معجزه نکن . چشمانت را ببند و به نیرویی که در درون توست ایمان داشته باش. من فکر می کنمو فکر من جزئی از زندگی من است و زندگی و مرگ یک انسان به اندرزه تار و پود یک ثانیه از هم فاصله دارد . یک حرف تکراری اما قابل تأمل از دنیای امروز ، بیا گاهی وقت ها به خودمان یاد آوری کنیم ، لباس نشانه شخصیت آدمی نیست . هیچ قداستی در پارچه و ابریشم نیست . هر دو به سادگی یک پارچه از بین می روند . دکتر عزیز ، معلم گرامی ، قاضی محترم ، کارگر زحمت کش و تو ، در هر مقام وموقعیتی که هستی بیا با دیدن زرق و برق لباس و موقعیت همدیگر مانند قوس قزح عوض نکنیم و نقاب به چهره نزنیم . بیا گاهی وقت ها وقت کنیم وبه همدیگر نخندیم .
من و تو تبدیل شدن آینده به گذشته را دیده ایم . امپراطوری ها سقوط کردند ، سلاطین مردند ، شاه و گدا هر دو تبدبل به خاک شدند و این چرخه همچنان ادامه دارد و هرگز در این چرخه استثنائی وجود نداشته ونخواهد داشت . دوست عزیز! فراموش نکن هرکس هدف را بشناسد آنچه از دست داده ناچیز می شمارد . روزگاری شده است که نقطه پایان زندگی بعضی ها را ، همان بعضی های دیگر می گذارند . به یاد داشته باش حافظه ظریف و ناتوان است و عمر آدمی کوتاه ، اما هر دلبستگی ، هر حادثه ، هر عشق ، هر خاطره ، هنگامی که به یاد می آید ، تمام لذت ها و هیجاناتش را به دنبال دارد . حتی اگر این خاطره در دور دست های من و تو باشد یا در اعماق خیالمان ساخته شده باشد . ذهن بعضی ها برده عادت شده است . تکلیف ذهن من و تو چیست ؟
زمانی که در خیابان قدم بر می دارم ، بیشتر از مرگ انسانها ، از مرگ انسانیت افسوس می خورم . فراموش نکن روزی تکه پارچه سیاهی برای تو نیز ، سر در خانه تو زده خواهد شد . شاید آن روز همین امروز باشد و شاید هم روزی از فرداها .
دوست من ! ما می توانیم هزار ساعت بخریم ولی تنها می توانیم به آنها نگاه کنیم و گذر عمر خود را ، اگر هنوز بینا باشیم ، در تیک تیک ثانیه های آن ببینیم . باور کن فردا رنگ موهای من و تو نیز به سفیدی رنگ موهای پیرمردها و پیرزن های امروز است و شاید هم سفیدتر از آن . در سراسر جهان هنوز کسانی هستند که همچنان به بی عدالتی خود ادامه می دهند و قربانیان همچنان بی وقفه ، در پشت میله های زندان یا در زیر خاک به پوسیدن ادامه می دهند . اما اوضاع اینطور نمی ماند ، روزی آنها خود را در اتاق تاریک با سایه ها می بینند و آن هنگام است که آنها متوجه شکست خود می شوند . و در پایان ، تو که برای چند خط در سرزمین افکار من ، با من همقدم شدی ، بیا ، من و تو ، هر دو یا آنچنان باشیم که هستیم یا آنچنان باشیم که بروز می دهیم . نظر تو چیست ؟ آیا دیگر زمان آن نرسیده که لحظه ای هم که شده خودمان باشیم نه آنچه نقابمان فرمان می دهد
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 16:44  توسط امین کلخورانی خیاوی  | 

گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه‌ای

عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیده‌اند

من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای

کاش میپرسید کس، کایشان بچند ارزیده‌اند

دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین

ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیده‌اند

سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای

مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیده‌اند

عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را

در ترازوی چو من دیوانه‌ای سنجیده‌اند

از برای دیدن من، بارها گشتند جمع

عاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیده‌اند

جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند در

گر بدست، ایشان بدین نامم چرا نامیده‌اند

کرده‌اند از بیهشی بر خواندن من خنده‌ها

خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیده‌اند

من یکی آئینه‌ام کاندر من این دیوانگان

خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده‌اند

آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست

گر چه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیده‌اند

خالی از عقلند، سرهائی که سنگ ما شکست

این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیده‌اند

به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند

غیر ازین زنجیر، گر چیزی بمن بخشیده‌اند

سنگ در دامن نهندم تا در اندازم بخلق

ریسمان خویش را با دست من تابیده‌اند

هیچ پرسش را نخواهم گفت زینساعت جواب

زانکه از من خیره و بیهوده، بس پرسیده‌اند

چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریا

از سحر تا شامگاهان، از پیش گردیده‌اند

ما نمیپوشیم عیب خویش، اما دیگران

عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده‌اند

ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان

دفتر و طومار ما را، زان سبب پیچیده‌اند

ما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست

عاقلان با این گرانسنگی، چرا لغزیده‌اند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 12:26  توسط امین کلخورانی خیاوی  | 

حالش دیدنی بود ، چشماش از بس گریسته بود سرخ شده بود ، اضطراب و التهاب و درد همه استخوان هایش را فرا گرفته بود ، از اعماق وجودش داشت فریاد می زد اما کسی نمی شنید حتی من که دستاشو گرفته بو دم و داشتم براش از عشق می گفتم از اینکه عشق در هجر اتفاق می افتد و...

می خواستم تسکینش بدم ، می خواستم بفهمه چی می گم ، می خواستم درک کنه منی را که کنارش نشسته بودم و می فهمیدمش!

اما او فقط دندان هایش را به هم فشار می داد ، پلک هایش را می بست وکلی به خودش فحش می داد ، حسرت گذشته هاشو می خورد و درد گذشته هاشو!

همچنان که دستاشو فشار می دادم بهش می گفتم:دوری و جدایی شمس اگر نبود ، مولانا شاید هرگز مولانا نمی شد! عشق واقعی و حقیقی همینه ، که باعث حرکت می شه ، همین که به عنوان یک مزه کنار تنک شراب به دادت می رسه!همین که وقتی بهش فکر می کنیهمه روح و جانت سرشار از انرژی می شه و تو می تونی با این انرژی متولد شده به همه هدف هایت برسی.

انگار آدم های امروزی هوس را با عشق عوضی گرفته اند ، روی هرچه هوسه ، نام عشق زده اند ، عشق تو اگر واقعی وقدرتمند باشد باید در قبال خوشبختی معشوقه ات ، حتی در کنار کسی غیر از خودت ، حس مسرت و شادابی را به تو هدیه کند نه آه و اشک و غم و...

من می گفتم و او فقط اشک می ریخت بی آنکه بخواهد اعتراض کند یا بگوید:چرا به او نرسیدم؟ چرا نباید او مال من باشد؟ چرا خدا او را به من ندادو...

دستشو برد و نخ سیگاری که دیشب نکشیده بود و قصد داشت برای همیشه ترکش کنه ، می خواست یه کم بیشتر از همیشه آدم شه ، نتونستم بگم نکش ضد ونقیض رفتار نکن ، این چه عشقی است که تو را اینطور مبتلا می کند!

نتوانستم بگویم سیگار را گذاشت لای دو لبش و گفت:کبریت. روشنش کرد ، اولین پکش عمیق و سوزان بود آنچنان عمیق که انگار داشت لب معشوقه اش را می مکید یا...یک دومش هم ، پک ها کاملاً عمیق و پشت سر هم اتفاق می افتاد ، انگار نخ اول مؤثر نبود . با پرخاشگری هر چه تمام تر نخ دیگری خواست ، برادرش نخ دوم را آورد و سومی را...

باز برایش از عشق گفتم: از لیلی و مجنون ، از شیرین وفرهاد ، از...از شهریار و ثریا از...از عشق های پنهانی و...

عشقی که تمام انرژی ات ، تمام بودنت را از تو بگیرد عشق نیست تو در حقیقت معتاد آن دختر بودی و حالا اعتیادت سر جایش مانده ، نوع ماده اعتیاد آورت تغییر کرده ، اولی دختر با آن همه عشوه وناز و شیرین صفتی و دومی سیگار با این همه پوچی و تلخی آخرین پک عشق که به زبانت طعم گس می دهد تو را تا انتهای نیستی پیش می راند!

انگار نمی شنید ، نمی دید ! یا نه نمی خواست بشنوه و ببینه....

نخ ها پشت سر هم دود می شدند و فضای اتاق و هر چه در آن انباشته بود را سیاه و کدر می کردند.

چاره نبود ش انگار برای تسکین روحی که داشت در آتشی مهیب می سوخت و...

کاش می فهمید اما...

چند ماه بعد ، وقتی دیدمش کنار تیر برق چهار راه ایستاده بود با نخ سیگاری که خاکسترش حلقه دست چپش را سیاه کرده بود ، تو گویی رد پای یک اشتباه را نمایان تر می کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 18:1  توسط امین کلخورانی خیاوی  | 

دنیا نمی ایستد٬ اما می خواهیم دنده را معکوس کنیم و به عقب برویم٬ بدون آنکه دره را در آئینه ببینیم که سقوط ما را پیشاپیش به تماشا می گذارد. گاهی بلاهت آدم را به حیرت می اندازد. بلاهتی که از شدت پرگویی٬ از نفس می اندازد خود را. ترسی که از خود نمی ترسد هیچ ربطی به شجاعت ندارد. شجاع بودن قبل از هر چیز خودآگاه بودن است. کسانی که تنها با آنچه می طلبند دست به عمل می زنند٬ بدون آنکه به پس و پیش خواسته و عمل شان بیاندیشند٬ خود را مضحکه تاریخ می سازند. اراده اگر توسط عقل سلیم رام نشود هم جهان را ویران می کند و فاعل اش را. جامعه قمارخانه نیست که آینده اش را به شرط چاقو به حراج بگذاریم و با گردن ستبر روی توان و زور بازوانمان شرط ببندیم. حتی لات های با هوش که متعلق به خاطره های دورند٬ از قبل دور و بر خود را می پائیدند و نگاهی به قد و بالای حریف می اندختند و بعد گرد و خاک بلند می کردند و یا راهشان را می گرفتند و به هزار بهانه به خانه بر می گشتند.

گیریم که به اخلاق٬ منش پهلوانی و یا باورهای دینی اعتنایی نداریم و به آنجایی رسیده ایم که "هدف وسیله را توجیه می کند" سرمشق ما شده است٬ ولی وسیله ای که ما را به هدف نمی رساند بلکه آنرا از دسترسمان هم دورتر می کند٬ چرا این چنین در مشت های گره کرده مان باقی می ماند؟ آزمودن را باز آزمودن خطاست. راهی که مدام می رویم و باز به کوچه بن بست می رسیم. باید به خود شک کنیم که چراغ عقل مان روشن باشد. تاریخ را بی خردی های زیادی ساخته است. مقدمه بی خردی دروغگویی به خود است و نه لزوما به دیگران. دروغ هایی که جز خودمان٬ کسی را فریب نمی دهد. آنکه در مسند قدرت نشسته است٬ حق ندارد بازیگوشانه تصمیم بگیرد و هیچ مسئولیتی هم در قبال آن بر عهده نگیرد. ما بر آنیم در این کشور زندگی کنیم و می خواهیم آینده میهن مان را در صلح و آرامش و نه در دیالکتیک زور و طغیان بسازیم٬ نمی توانیم سکوت کنیم تا کسانی بازیگوشانه هم خود را نابود کنند و هم دیگران را.

بنظر می رسد در دیار خود غریبه شده ایم. بدون آنکه مهاجرت کنیم فضای جامعه را نمی فهمیم. گویی در خوابی زندگی می کنیم که خیال بیداری ندارد. خود فرمانی دارد بیداد می کند. هیچ گفتگویی ممکن نیست. میانمایگی دارد جای اندیشه ورزی را می گیرد. بازی سفید و سیاه دیدن دارد رواج می یابد. لجبازی و لجاجت از مرزهای خود نیز می گذرد و با در آمیختن با بلاهت٬ جهان را در آشوبی ابدی رها می کند. ما حرفی داریم. حتما شما هم استدلالی. اگر بجای بیان گزاره های مفهومی٬ زورتان را به رخ می کشید قبل از هر چیز دارید تکلیف همه را روشن می کنید٬ دیگر حرفی برای گفتن ندارید. مشکل آنست که به آهستگی مخالفانتان را هم شبیه خود می کنید. چون دیگر همه یقین می کنند جواب زور٬ زور است. ولی ما٬ مایی که می نویسیم٬ نباید بگذاریم کار به آنجا بکشد. میراثی که به ما از گذشته ها رسیده است اصلاح می طلبد نه به آتش کشیده شدن را. اگر شما در خطاهای تان مصرید ما هم در هشدار دادن هایمان اصرار می ورزیم تانسل های آینده بدانند آنچه گفتنی بود گفته شد. گوشهای ناشنوا و چشمهای نابینا نخواستند ببیند و بشنوند و شد آنچه نباید بشود.

«محمد آقازاده»

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 10:59  توسط امین کلخورانی خیاوی  | 

آن زمان که دیگر نمی توان ازسیاهی ها سپیدی ساخت
آن هنگام که جغد پیر ترانه های خاکستری بر دیوار اتاقم چنبر می زند
زمانی که درد خیمه می بندد بر چهارچوب مغزم
لحظه ای که هر ثانیه همانند پتک می کوبد بر افکارم
من در می یابم مرگ را
خود کشی را
خودکشی دیوانگی نیست
خودکشی حقارت نیست
خودکشی حماقت نیست
زمانی که مغزم پیش می رود به هر نا کجا آباد !
وقتی که غده بد خیم زندگی ریشه کرده است بر روحم
زمانی که برای واژه خوشبختی معنایی نمی یابم
لحظه ای که چشمانم به هر سمتی می رود واژه مصیبت را بر دیواره ها می خواند
من در می یابم مرگ را
خود کشی را
خودکشی ضعف نیست
خودکشی درماندگی نیست
خودکشی جهالت نیست
شعار ندهید که زندگی زیباست
عشق و امید وآرزو را غرولند نکنید
در می یابید مرگ را
خودکشی یعنی شهامت
خودکشی یعنی جسارت
خودکشی یعنی رهایی
خودکشی ... آه ... خودکشی


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 11:9  توسط امین کلخورانی خیاوی  | 

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخش

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمیدانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 15:2  توسط امین کلخورانی خیاوی  |