هيس ! مبادا سخني ! جوي آرام
از بر دره بغلتيد و برفت .
آفتاب ، از نگهش سرد به خاك
پرشي كرد و برنجيد و برفت .
در همه جنگل مغموم دگر
نيست زيبا صنمان را خبري .
دلربايي ز پي استهزا
خنده اي كرد و پس آنگه گذري .
اين زمان بالش در خونش فرو ،
جغد بر سنگ نشسته است خموش .
هيس ! مبادا سخني ! جغدي پير ،
پاي در قير به ره دارد گوش .
نیما یوشیج