تبليغاتX
دوستت دارم

دوستت دارم
تنها نیستم وقتی زانوانی دارم برای در آغوش کشیدن و چشمانی که برایم می بارند .

امین کلخورانی خیاوی

من تورکم بونا فخر ائدیرم. سیاست دونیاسینی سئومیرم. سئودیم حایات دا بیر ماوی رنگی بیرده ساوالان داغی دیر.یاشاماقا بهانه تاپمادان بورادا یازماغا باشلادیم منیم سوکاکلاریمدا گزینتی یه چیخارسینیز لوطفا ماسکا سیز اولون.

سلام دوستان خوش اومدین به وب خودتون
من امین 17 ساله از مشگین شهر و دیپلم ریاضی هستم
amin_1371meshkin
آیدی من هستش هر کسی هر امری داشت در خدمتیم
* * * * *
با واژه ها جنگیدم ، تا در وصف تو چیزی فراتر از عشق بنویسم ، ولی من مقابل واژه ها زانو زدم و آنها حرف دل را ساده نوشتند .

<دوستت دارم>
× × × × × ×
در كودكي مي خواستم قدرت داشته باشم تا جهان را بسازم .
وقتي نوجوان شدم تصميم به ساختن كشورم گرفتم .
در جواني اراده ساختن شهرم را كردم .
در ميانسالي به فكر خانواده خود افتادم .
و وقتي پير شدم ديدم كه فرصتي ندارم و بايد به خود مشغول شوم .
كه اگـــــــــــر ...
خـــــود را مي ساختم ......
خـانواده ؛ شهــر ؛ كشــور و جهــانم ؛ ساخته مي شد
***********
وقتی دلم به درد می آید و کسی نیست به حرف هایم گوش کند،وقتی تمام غم های عالم در دلم نشسته است،وقتی احساس می کنم دردمندترین انسان عالمم...وقتی تمام عزیزانم با من غریبه می شوند...و کسی نیست حرمت اشک های نیمه شبم را حفظ کند...وقتی تمام عالم را قفس می بینم...بی اختیار از کنا رآن هایی که دوستشان دارم...بی تفاوت می گذرم.
××××××
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ٬ لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم ٬ لمس کن این با تو نبودن ها را ٬ لمس کن ... لمس کن

× × × × × ×


دوستت دارم بی آنکه مرا دوست داشته باشی
دوستت دارم حتی اگر از چشمان خیسم بخندی و بی خیال این باشی که دلم شکسته است...
دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد ، حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی با اینکه میدانم در دلت یک دنیا محبت است و احساست ، مثل آب پاک و زلال است...
عزیزم باور کن به تو نیاز دارم ، منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته ، منی که ساحل دریای دلم طوفانی است و امواج غم و غصه در دلم زیر و رو می شود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبت و عشقت صفا دهی ، دل سوخته ام را با عشقت جان بدهی و ساحل دریای دلم را آرامتر از همیشه کنی...
عزیزم مرا باور داشته باش ، حتی برای یک لحظه هم که شده قلب مرا با تمام وجودت حس کن ...
بیا تا تنهایی دوباره به ویرانه دلم نیامده است !
تا تنهایی قاب خالی و بدون عکسش را در طاقچه قلبم نگذاشته است، تو بیا و قاب زیبای عکست را در آنجا بگذار!
بیا در قلبم با صدای مهربانت بگو درد دلت را به من و با فریاد اسم مرا صدا کن و بگو مرا دوست میداری تا سکوت تلخی که مدتهاست اعماق قلبم را فرا گرفته است و قلبم را غم زده کرده است شکسته شود!
قلبم را پر از محبت و عشق و صفای خودت کن ! بگذار آن خونی که در رگهای خشک من جاری می‌شود خون تو باشد و بگذار آن وجود من وجود تو نیز باشد!
عزیزم اینک که مینویسم دوستت دارم چشمانم خیس است ، به خدا خیس است ، پس چشمهای خیس مرا باور کن و تو نیز به من بگو مرا دوست میداری.
با آهنگ دلنشین عشق و با یاد تو و با عشق به قلب تو با چشمانی خیس و قلبی پر از امید اگر نخندی و اگر بیخیال این دل عاشق من نباشی می نویسم که دوستت دارم...
اینبار نه از حفظ میگویم و نه تکرار میکنم ، اینبار برای آخرین بار میگویم این کلمه را !!!! چونکه دوست داشتن به عمل است نه به گفتن! پس برای آخرین بار میگویم که مرا بفهمی و قلب شکسته و عاشق مرا باور داشته باشی



amin_1371a@yahoo.com

» هفته سوم آبان 1388
» هفته دوم آبان 1388
» هفته اوّل آبان 1388
» هفته چهارم مهر 1388
» هفته دوم شهریور 1388
» هفته اوّل شهریور 1388
» هفته چهارم مرداد 1388
» هفته سوم مرداد 1388
» هفته دوم مرداد 1388
» هفته اوّل مرداد 1388
» هفته چهارم تیر 1388
» هفته سوم تیر 1388
» هفته دوم تیر 1388
» هفته چهارم خرداد 1388
» هفته سوم اردیبهشت 1388
» هفته اوّل اردیبهشت 1388
» هفته سوم فروردین 1388
» هفته دوم فروردین 1388
» هفته چهارم اسفند 1387
» هفته سوم اسفند 1387
» هفته اوّل اسفند 1387
» هفته چهارم بهمن 1387
»
»
»
»
» جغدی پیر
» عارفانه
» قسمتی از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری
» من کیستم؟
» لاله
» عشق یعنی تعلق

یکشنبه هفدهم آبان 1388


آن‌چه در اين مطلب مي‌خوانيد، از زبان «هلن کلر‌» بانوي نابينا و ناشنواي مشهور جهان مي‌باشد.
آن‌چه در زير مي‌خوانيد، از زبان «هلن کلر‌» بانوي نابينا و ناشنواي مشهور جهان مي‌باشد:

صبح روزي را به‌خاطر مي‌آورم که براي اولين‌بار از معلمم معني کلمه‌ي «دوست‌داشتن» را پرسيدم. البته تا آن زمان، کتاب‌هاي زيادي مطالعه نکرده بودم. آن‌روز تعدادي گل بنفشه را که در باغ پيدا کرده بودم، پيش معلمم خانم «ساليوان» بردم.

او مرا در آغوش کشيد و با انگشت خود کف دستم نوشت: من «هلن» را دوست دارم.

من از او پرسيدم: «دوست‌داشتن چيست؟» او با انگشت به قلبم که در حال تپيدن بود، اشاره کرد و گفت: «اين‌جاست.» حرف‌هاي او مرا خيلي گيج کرده بود زيرا تا آن زمان، معني چيزهايي را مي‌فهميدم که بتوانم آن‌ها را لمس کنم. من گل‌هاي بنفشه را که در دست او بود، بوييدم و به‌آرامي از او پرسيدم: «آيا دوست‌داشتن،‌ رايحه‌ي‌‌ دل‌انگيز گل‌هاست؟» معلمم گفت: «نه»

دوباره به فکر فرورفتم. خورشيد در حال تابيدن بود. ‌با دست به سمت خورشيد اشاره کردم و پرسيدم: «آيا اين دوست‌داشتن نيست؟» به‌نظرم ممکن نبود چيزي زيباتر از خورشيدي که با گرماي خود باعث رشد و تعالي تمامي موجودات مي‌شود، در دنيا وجود داشته باشد اما خانم «ساليوان» سرش را تکان داد و من به‌طور کامل گيج و مبهوت و نااميد بودم. براي من خيلي عجيب بود که معلمم نمي‌توانست دوست‌داشتن را به من نشان دهد.

يک يا دو روز بعد، مشغول بازي با چند مهره بودم و سعي‌مي‌کردم ابتدا دو مهره‌ي بزرگ سپس سه مهره‌ي کوچک را به‌صورت قرينه و متوالي به نخ بکشم. ابتدا اشتباهات زيادي مي‌کردم اما خانم «ساليوان» با صبر و حوصله به من کمک مي‌کرد‌ تا مهره‌هايي را که به اشتباه وارد کرده بودم، بيرون‌آورم. در انتها متوجه يک اشتباه بزرگ در توالي مهره‌ها شدم و براي يک لحظه فکرم را به درس متمرکز کردم و اين‌که چگونه بايد مهره‌ها را به‌طور صحيح مرتب کنم.

خانم «ساليوان» انگشتش را روي پيشاني‌ام گذاشت و نوشت «فکر‌کن». در يک آن فهميدم آن کلمه، نام يک روندي است که در ذهن من مي‌گذرد. اين اولين تجربه‌ي من در يادگيري يک فکر انتزاعي بود. با اين طرز فکر، ‌مدت زيادي سعي‌مي‌کردم معني دوست‌داشتن را بفهمم. آفتاب، هر روز زير ابر بود و تابش مختصري وجود داشت.

ناگهان خورشيد از پشت ابر بيرون آمد و به‌طور‌کامل درخشيد. دوباره از معلمم سؤال کردم: «آيا اين دوست‌داشتن نيست؟» او جواب داد: «عشق، مانند ابر در آسمان است قبل از اين‌که خورشيد بيرون بيايد.»

بعد به زباني ساده‌تر که من در آن زمان ‌احتمالاً ‌آن‌را نفهيدم، توضيح داد: «تو مي‌دوني که نمي‌توني ابرها رو لمس کني اما بارون رو احساس مي‌کني و مي‌دوني که گل‌ها و زمين تشنه، چه‌قدر خوشحال مي‌شن اگه پس از يک روز آفتابي، بارون بياد.

دوست‌داشتن هم مانند ابر است. تو نمي‌توني اونو لمس کني اما مي‌توني وجودشو توي هر چيزي احساس کني. بدون دوست‌داشتن، تو خوشحال نخواهي بود و دوست نداري ‌بازي کني.»

حقيقتي زيبا بر من آشکار شد. بين من و انسان‌هاي ديگر، خط‌وط نامرئي به‌نام دوست‌داشتن وجود دارد.

شنبه شانزدهم آبان 1388

ما به هم محتاجیم!

         من به تو محتاجم! تو به من محتاجی!

                    دره ها فاصله افکنده میان من و تو !

  دره هایی که زمان ساخته است

آری ای دوست میان من و تو فاصله است.


دوشنبه یازدهم آبان 1388

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
صبح فردا 12 نفر از مأموران fbi
و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

سه شنبه پنجم آبان 1388

زندگي
چه ساده با گريستن خويش زاده ميشويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا ميرويم و در ميان اين دو سادگي معنايي ميسازيم به نام زندگي


 زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی؟ گفت: نخریدند تمام شد


 زندگی خالی نیست مهربانی هست سیب هست ایمان هست آری تاشقایق هست زندگی بایدكرد


 از این که زندگی تان تمام شود، نترسید . از این بترسید که زندگی را هیچ گاه آغاز نکرده باشید


 مرگ از زندگی پرسید : " این چه حكمتیاست كه باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه كنم ؟! " زندگی لبخندی زد و گفت : " دروغ هایی كه در من نهفته است و حقیقت هایی كه تو در وجودت داری


جغدی پیر دوشنبه چهارم آبان 1388

هيس ! مبادا سخني ! جوي آرام

از بر دره بغلتيد و برفت .

آفتاب ، از نگهش سرد به خاك

پرشي كرد و برنجيد و برفت .

در همه جنگل مغموم دگر

نيست زيبا صنمان را خبري .

دلربايي ز پي استهزا

خنده اي كرد و پس آنگه گذري .

اين زمان بالش در خونش فرو ،

جغد بر سنگ نشسته است خموش .

هيس ! مبادا سخني ! جغدي پير ،

پاي در قير به ره دارد گوش .

نیما یوشیج


عارفانه دوشنبه چهارم آبان 1388


تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

قسمتی از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری دوشنبه چهارم آبان 1388

دل آرام است،بیقرار است،سرگشته است. خسته ازتمامی تکرارهای روز مرگی حیران به دنبال چیزی است. به دنبال عظمتی که حیرانش کرده است. زیباییی که به سجده اش در آورده است. حقیقتی که به سجده اش در آورده است. حقیقتی که او را چنین متلاتم کرده است. دل از هوای گرفته این دنیا خسته است،پژمرده است. این روزمرگیها برایش ملال آوراست. بدنبال چیزی است ورای همه اینها،چیزی تا آسوده اش او را از چنگ خستگی وملال برهاند. \" دل هوای کوی دوست دارد\" واین گونه است که انسان خاضعانه رو به سوی دوست می گذارد،درد دل خود را به سوی خدا می گشاید، سفره دل را نزد او می گستراند ودست نیاز به سوی او می برد برای دریافت جوابی در سکوت هراسناک جهان: تا درد خود را با در میان نهد ونیاز خویش فقط به آستان کوی او بیان کند، تا همه ی اضطرابها واضطرارها خود را عاجزانه از او طلب کن، هر که جز او نه سزاوار پرستش است ، وهرکه جز او ناتوان وفناپذیر وخود را عاجزانه مستحق ترحم وتنها اوست که منشا رحمات بی منتها است. ودررحمتش هیچگاه به روی بنده ای بسته نمی شود: \" نقص ومنقوص همه از ناحیه بنده است.\" علی ابن الحسین زین العابدین (ع) دردعای ابو حمزه ثمالی که آن حضرت در سحرهای ماه رمضان می خواند است، چنین به خدای خود می گوید: اللهم انی اجد سبل المطالب الیک مشرعه بارالها،من جاده های طلب را به سوی تو بازو صاف. ومناهل الرجاء الیک مترعه وآبشورهای امید تورا مالامال می کنم. والاستعانه بفضلا لمن املک مبا حه وابواب الدعاء الیک للصارخین مفتوحه وکمک خواستن از فضل ورحمت تو را مجاز، ودرهای دعا را برای آنان که تو را بخوانند واز تو مدد بخواهند باز وگشاده می کنی. واعلم انک للراجین بموضع اجابه وبه یقین می دانم که تو آماده اجابت دعای دعا کنندگان، وللملهوفین بمرصد اغاثه و در کمین پناه داده به پناه خواهندگان هستی وان فی اللهف الی جودک والرضا ء بقضائک غوضا\" من منع ونیز یقین دارم که به پناه بخشندگی تو رفتن وبه قضای تو رضا دادن کمبودهای بخل وامساک... الباخلین ومندوحه عما فی ایدی المستاثرین بخل کنندگان وظلم وتعدی ستمکاران راجبران می کند. وان الرجل الیک قریب المسافه وهم یقین دارم آنکس که به سوی تو کوچ کند راه زیادی به سوی تو ندارد. وانک لا تحجب عن خلقک الا ان تحجبهم العمال دونک ویقین دارم چهره تودر پرده نیست، این آمال واعمال ناشایست بندگان است کهدحجاب دیده آنها می گردد. ای کریمی که بخشنده عطایی وای حکیمی که پوشنده خطایی وای صمدی که از ادراک خلق جدایی وای قادری که خدایی را سزایی جان مارا صفای خود ده ودل مارا هوای خود ده وچشم مارا صبای خود ده و مارا آن ده که آن به الهی !عذر مارا بپذیر ، برعیب های ما مگیر الهی !خواندی تأخیر کردم الهی !فرمودی تقصیر کردم الهی !عمر خود را برباد کردم وبرتن خود بیداد کردم الهی!بساز کار من ،منگر به کردار من ای یگانه ای که از همه چیز مقدسی چه شود اگر مفلسی را به فریاد رسی پادشاها ! اگر گریخته بودم بر خوان لا تقنطوا تو نشاندی الهی! بر سر از خجالت گرد داریم ورخ از شرم گناه زرد داریم الهی! بر تارک ما خجالت نثار مکن و مارا به بلای خود گرفتار مکن. *** سحر*** سحر نسیم عافیت زکوی دوست می وزد سحر صبا به نکهتی زبوی دوست می وزد سحر چراغ آرزو چو آفتاب می دمد سحر جمال آینه درون آب می دمد سحر به چشم عاشقی سلام وصل می چکد سحر به یاد زلف او فلک رکاب می زند صبا سبوی عاشقی به التهاب می زند زنیمروز آفتاب هدیه به حله می رسد سحر سپاه صبحدم فرا زقله می رسد سحر سجود عشق را عروج واره می کند سحر حجاب نور را به شوق پاره می کند تودر جناب نور و می،سحر خضوع می کنی به باده سجده می بری، به گل رکوع می کنی چه فتنه ایست این سحر که چشم یار می کند لبش به نشأه می برد دمش خمار می کند حلاوتی به لعل او که زار می کشد هلا چه فتنه ایست این سحر که یار می کشد هلا به نام چشم مست او شراب در پیاله کن مذاق تشنه مرا به چشم او حواله کن بیار شرب تلخ را مذاق را مضیق کن غبار صحو را ببر رماد را حریق کن بیار نقش یار را که وقت سرخوشیست هین بیار جام باده را که تیغ غم کشیست این از آن عقیق لاله گون در این نگین جام زن پس آتشی زسکر می در این حزین خام زن سحر به یاد زلف او فلک رکاب می زند صبا سبوی عاشقی به التهاب می زند میان آب و آینه چو گل کرشمه می کند هزار دشت شوره را هزار چشمه می کند ***ج شب گرفته را به عشوه شانه می زند سحر میان چشم او خدا نهفته می شود بهار آب و نسترن از او لطیفه می شود سحر میان چشم او خدا خلیفه می شود در آفتاب آرزو صدای او ،صدای من سحر به روی دست او منو خدا ،خداو من در التهاب عاشقی صبا پیام ما رسان به چشم و خط و خال او سحر سلام ما رسان بگو به جز به یاد تو سپیده سر نمی زند غریب شهر آرزو در سحر نمی زند پرنده دلم چنان اسیر دانه تو شد فتاده در میان خون و بال و پر نمی زند دل خراب من از این خراب تر نمی شود که حنجر غمت از این خراب تر نمی زند به چشم مست او بگو مرا زدی به تیر غم غزال صبح آرزو بتاز در کویر غم غریق بحر آتشم خلیل و نوح من تویی خمار جام بی غشم شراب روح من تویی کویر جان مرده را تو چون مسیح تر نما زبان الکن مرا به می فصیح تر نما صدای سکر باده را به بوسه ای علاج کن بیا متاع عشق را در این سحر حراج کن جمال آب و آینه سحر جمیله می شود میان دستهای ما خدا وسیله می شود اگر نسیم بگذرد سحر فسانه می شود میان چشمهای ما خدا بهانه می شود بر این شکسته دل ردای عشق می کنم سحر تمام خویش را فدای عشق می کنم.

من کیستم؟ یکشنبه سوم آبان 1388

من کيستم من کيستم اينجائي ام آنجائي ام /// اهل زمين يا آسمان سياره يا من کوکبم

جرم سه بعدي ام مگر ،جنبنده اي دنيا خورم /// اهل خيال و عالمش؟ من اهل دنيا نيستم

من اينم و يا آن بوم، وهمي مگر من آدمم /// من ذره ايي پر جست و خيز يا موجي اندر عالمم

با کالبد چون خوانيم با فکر و انديشه کيم /// با جمع يارانم کيم ،بي کالبد من کيستم؟

اهل بيابانم مگر يا مفلسي اندر دهم /// دنگزلوئي يا شهري ام، ني رنگ اين و آن ني ام

نه من دهاتي نيستم، من عاشق هر حيرتم /// من نيستم مرد دغا من با صفا و سيرتم

من ناله اي بي ني شدم من قاصدي خوش پي شدم /// من مانده ام که کيستم اين را بدان من نيستم

من از ديار عاشقان هوهو زن مست مدام /// مامورم اندر اين زمان ذکر حبيبم در کنام

داوودي و نوحي صفت عيسي و موسي مشربم /// هم مشرب اهل الست من آسماني مسلکم

مست شراب آدمم ذريه ي پيغمبرم /// ايوبم اندر صابري دائم حزين يعقوبي ام

اي اهل دنيا گر که من کافر و يا ترسائي ام /// عبد و غلام آن کسم کز مشربش آنجا رسم

ني در مکان و در زمان خواهم فراتر برپرم /// خواهم به اميد خدا آن قوس مانع ب***م

برتر پرم بالاروم رسم دو عالم بر کنم /// بر رفرفش بنشسته و آنجا که او خواهد رسم

اينک بيا اي يار من بهر خدا گو من کيم /// تا نشنوي ديگر ز من من کيستم من کيستم؟

لاله جمعه بیست و چهارم مهر 1388

تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی
دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی
چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته
کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته

خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه

من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده
از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتاب و
بگیر از چشم های کورم عذاب کهنه خواب و
چرا گریم نمیگیره مگه قلب من از سنگه
خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه

میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیزاره
سر راهه بهشت من درخت سیب میکاره
* * * *

این شعرو یکی از خوانندگان وبلاگ به اسم لاله برام گذاشته که منم تقدیم شما می کنم


عشق یعنی تعلق جمعه سیزدهم شهریور 1388

 

حادثه جمعه سیزدهم شهریور 1388

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.

انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.

زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!

مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!

زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!

مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.

زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.

مرد جوان: مرا محکم بگير .

زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟

مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:

برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که

بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.


مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين

که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت

خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را

از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 


» عکس و داستان خفن
» دوستیابی
» شطرنج عشق
» به سلامتی دوستان
» صدرا شیمی
» عشق پاییزی
» آلونک
» فقط خوشتیپها بیان تو(بیا تو وب)
» شبگرد تنها
» دنیای عاشقانه
» کلمه رمز:زندگی
» تو را من چشم در راهم
» کلبه عشاق
» یاشاسین
» دختر ایرونی
» متروک
» نابودگر دختر
» عسل
» مشکینیان
» دومان
» عقشولانه
» دالان ارتباطی وبلاگ نویسان
» زندگیم بر خلاف آرزوهایم گذشت
» کوچ شب
» من...تو...ما
» هر هر هر به این زندگی
» دلسپرده
» سولماز
» ستاره شب
» چت بدون نصب نرم افزار
» دوستت ندارم
» از سیاهی چرا هراسیدن
» گریه ی ماه
» جنگل بدون ریشه
» شبکه اطلاع رسانی تکتاز نت مشکین شهر
» نی نی
» انجمن وبلاگ نویسان استان اردبیل
» 20 ادبی
» دوستت دارم
» منو بابامو عموم
» هرچی می خوای بپرس
» خواهران بلند قد
» عشق و علاقه
» اشک برفی
» جدیدترین اخبار و عکسها از حسین مخته
» آنچه دلم می گوید
» در کوچه پس کوچه های خاکی
» آتش و دریا
» لینک باکس مشکین شهریها
» 1000نکته تعمیرات موبایل
» کهکشان عشق
» دلنوشته ها
» سلام غریبه
» محبت را به هر قیمت خریداریم
» حیاط خلوت
» شعر های برگزیده
» تنهاترين عاشق اميررضايا
» عکس های برتر و کمیاب دختران ایرانی
» ###داستان###
» درد و دلای یه عاشق دیوونه
» خدا مرا می بیند شما چطور..؟
» کلبه عاشقانه
» بردن همه چیز نیست اما تلاش برای بردن چرا؟
» اخبار باشگاه رئال مادرید
» تقصیرم دلم نیست تماشای تو زیباست
» دختر آذري
فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
» قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme